رضا قلى خان ( هدايت )

81

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

آب سيه خورده چنان كشته مست * كش چو نكيرند نيفتد ز دست مركب را در تازى انفاس كويند آبشتن بكسر با و سكون شين معجمه و فتح تا نهفتن و به غير مد نيز آمده است و بمعنى جاى نهان شدن و متوضا را كفته‌اند آبشت بمعنى جاسوس كه پنهانى رفتار كند آب‌شستن‌كاه به سكون با بمعنى محلّ خلوت مىزيدن يعنى طهارتخانه آمده و مىزيدن بول كردنست آب‌شناس به سكون با ناخداى كشتى و ملّاح رود كه كمى و فزونى هر جاى آب را دانسته باشد و كفته شعر به بيش آب شناس آن‌كس است طعمهء موج * كز آب حلم تو خواهد كذشتن او بشناه آبفت و آبافت در فرهنك جهانكيرى و برهان ديده نشده رشيدى بمعنى جامه ستبر آورده و حكيم ناصر خسرو كفته شعر تن همان خاك كران سيه است ارچه * شاره و آبفت كنى كر ته و شلوارش آبك بفتح باى موحده بمعنى جيوه كه عربان آن را معرّب كرده زيبق و آبق كويند شاعرى خجسته نام كويد شعر مس وجود من شود از مى بسان زر * كويى كه مى چو آبك از اجزاى كيميا است و در اصل آب بوده كه بكاف تصغير تركيب پذيرفته بمعنى آبله كودكان و چيزهاى پرآب نيز آمده آبكار سقا و آبيار و شراب‌فروش و شرابخوار را كويند و شرابخوارى را كارآب نيز كويند شعر در تتق باركهش روزبار * مائده كش عيسى و خضر آبكار مثال دويم در معنى شرابخوار و شراب فروش حكيم خاقانى راست شعر بانك آمد از قنينه كاباد بر خرابى * هان آبكار عشرت كر مرد كارآبى آبكار فقير كويد كه آبكار بكسر با بمعنى منى است و مقوّى اين معنى بيت حكيم سنائى غزنوى است كه در منع از كثرت شهوت‌رانى و مباشرت با نسوان كفته است شعر آبكارت مبر كه كردى پر * كار اين آب را تو سهل مكير آبكاه بمعنى تهيكاه و تالاب آبكير آب كبود نوشته‌اند بمعنى بحر اخضر است كه درياى چين باشد حكيم منوچهرى دامغانى در مسمّط كفته شعر كشت نكارين تذر و پنهان در كشت‌زار * همچو عروسى غريق در بن درياى چين و مىتوان آب كبود را كنايه از آسمان نمود آب كرد بكسر باى ابجد و ضمّ كاف تازى آبى را كويند كه رنك و بو و مزه و طعم آن نكشته باشد و اين لغت در فرهنك نيست از دساتير مه‌آباد نقل كرده‌ام آبكند به سكون با و فتح كاف تازى زمينى كه آب آن را كنده و كودال شده باشد آب‌كامه نانى كه از خمير ترش پزند و در سركه كرده بجاى ترشى و آچار باطعام به كار برند آبكينه شيشهء صاف و شفاف مانند آب و بمعنى مطلق شيشه و شيشهء شراب آمده ازرقى كفته شعر زان شرابى خورد بايد جرم آن ياقوت‌رنك * كز فروغش سيمكون ساغر شود ياقوت سان و ابكينه عكس آن چون نور بر دست افكند * دست بيرون كرد پندارى كليم از بادبان يعنى آستين جامه نظامى كفته شعر چو آن جام كيخسروانى نماند * ز جام آبكينه چه بايد فشاند در جهانكيرى چنين است رشيدى نوشته در اين تامّل است هم كفته بجام آبكينه چه بايد فشاند در اين صورت آبكينه بمعنى صراحى خواهد بود انتهى فقير كويد چون در جهانكيرى و برهان بمعنى شيشه عموما حتى الماس آمده چه زيان دارد كه بمعنى بلور و آينه استعمال شود و چون جواهرات همه شفاف و آبدارند مانند لعل و ياقوت و الماس معنى بيت چنان نيكوتر است كه بخوانيم چو آن جام كيخسروانى نماند * بجام آبكينه چه بايد نشاند يعنى درصورتىكه جام كيخسروى نماند چرا بعد جام را مرصّع بالماس يا جواهر ديكر بايد كرد و آبكينه بر جام نشاند و دور نيست كه لفظ نشاند را كتّاب سهوا فشاند خوانده باشند و الله اعلم سوزنى كفته است شعر تا كى ز كردش فلك آبكينه رنك * بر آبكينه خانهء طاعت ز نيم سنك و آبكينه يخ نيز آمده يعنى بكنايه حكيم ازرقى راست شعر بكداخت آبكينه شامى در آبدان * وز آب چشم ابر بخنديد بوستان آب كرد بمعنى كرداب است ابو الفرج رونى كفته شعر بكرد كرد آبكرد بابتش * كه در كشد بر ابدم چو اژدها آبلوك قند باشد و به غير مد نيز آمده و ابلوج بضم مغرب